تبليغاتX
یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

انسان رنج میکشد که لذت ببرد...

..

 

 

پائیز که دلش سر رفت

برگها که همه ریختند

باران که تموم شد

من لب بر آستان سپید برفها خواهم سائید ...

.

زمستان که از راه رسید

ساقه های درختها که همه قندیل بستند

در بیداد تگرگ و برف و بهمن

من چشم به چشم کودکم هر صبح خواهم گشود ...

.

فرشته ای از آسمان پا در خانه من خواهد گذاشت.

(بهانه ای برای یکبار دیگر کوچ از دیار داغ و آبی – بوشهر)

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

 

 

 

.

یک بار دیگر بایستی بغچه ام را برگیرم و خانه ام را بر دوش کشم.

این بار به بهانه هبوط فرشته ای کوچک

میهمانی از اخترکی که نمی دانم در کدامین کهکشان مسکن دارد و خواهد آمد ؟

شازده کوچولویی ، که برای سلطانی رویاهای من

پا به این عرصه و این خانه خواهد گذاشت.

اما نمی دانم که این اقامت و دوام این ماندگاری چند صد سال دیگر باشد ؟

من از پا در آمدم

من از اینهمه خانه به دوشی و

اینهمه سفر ، جانم به لب رسیده است.

اما هنوز نمرده ام من !

من روزی بر سر پیچ یکی از همین سفرهای صد سال خانه بدوشی ام ؛  در خواهم گذشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

در این لحظه که انگشتانم را به رقص در آورده ام که بی مهابا واژه ها را سرازیر این پنجره دارم و دارند، بی آنکه ترس آن داشته باشم که شاید بازخواستی برای این بی پروایی در پی باشد، گفتن رازیست ... آری راز ! راز باز آمدن است .

صد سال بود که دام می گستراندم و طرح در می انداختم و واژه ها را ساز می ساختم تا که نشانی از بانشان ترین بی نشانم بیابم. صد سال بود که فقط از دریچه این پنجره می جستم نشانه ها را. و امروز من دست از زیر آوار لجاجتهای خود بیرون برکشیدم و چنگال و چنگ بر گریبان یک "عدم(!؟)" در انداختم. من اینک "هست" گشته ام ؛ دوباره !

و بگذار کس نداند از چه می گوید ای دل من !

این تنها نشانی برای امروز بود .

نشانی که فردا یاد دارم جای پای امروزم را.

من دیگر به انتظار هیچ کس در این پنجره ننشسته ام.

دام من در همه این صد سال تنهایی ام ، بی اثر بود .

و من به انتظار هیچ کس ننشسته ام .. دیگر .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

.

 

 

 

 

انتظار تناسخ از پی نسخ و رسخ و فسخ ؟ ... سه نقطه ... یک مسخ !

بمناسبت سی و چندمین سالروز تولیدم... ببخشید تولدم !

یادم نمی یاد که پیشتر متولد شده باشم... بارها نشسته ام و مغز خودم را شپرده ام که شاید از تلفته های آن خاطراتی از تولدهای پیشین خود را در یکی از قالبهای جمادی، نباتی یا حیوانی بخاطر آورم... و شاید هم انسانی... هنوز چیزی به یاد نیاورده ام... حالا با این فرضیه که اگر این اولین زندگی ام در قالب انسانی، اولین باری باشد که تاکنون؛ از بدو خلقت کائنات و پیدایش حیات در زمین، در این کالبد آفریده شده ام واقعا مسخره است ... (به امید اینکه حداقل مراتب سه گانه تکامل پیشین روح خود را طی نموده باشم)

اول از همه در جغرافیایی پا به عرصه وجود گذاشته ام که نفرین شده است ! (بدون شرح) بعد در دوره ای پدید آمده ام که تاوان همه خوشگذرانی های اجدادم در این مرز و بوم را باید ما بپردازیم. از این مصیبت مکانی و زمانی که در گذریم، ریخت و قیافه و نژاد مرکبی که در آن قالب ریخته شده ام، این را دیگر کجای دل خود بگذارم. خداوند متعال از سر بی حوصلگی و بی رغبتی، حلول روح سرگردان این بی نوا بندگک مفلوک را در موعدی مقرر فرمودند که ظاهرا فرشتگان دستیار خود را به تعطیلات فرستاده بوده و خود نیز نشئه آفرینش های دل انگیز پیشین بوده است. نوبت ما که رسیده دیگر حوصله تکان دادن به قنابل مبارکه از کرسی خلقت نداشته و کسی هم در آن پیرامون نبوده که تیغ و قلم و مغارش را برای ایشان صیقل دهد! و این ریخت و ترکیب و صورت کن فیکون و داغون، هدیه آفرینش این حقیر فرمودند.

 از سوی دیگر مراتب تکامل روح یعجول و خنجول من ( معنی این کلمه رو نمی دونم) که صلبی را از دوران نسخ خود به یادگار دارد و ریشه از دوران رسخ و سم و شاخ از ادوار فسخ؛ حال در این کالبد بی قواره خود را به پهنه ی صغیر این پیکر نحیف می کوبد که جایش را خوش کند، اما هنوز جا نگرفته است.

از تن که گفتم؛ جان نیز این خصلتها را که دارد؛ پس روان اگر پر خش و خط ومعوج نباشد جای شک دارد. اینست که برای مسخ، لحظه ها را می شمارم تا که شاید در پیدایش های بعدی در سرزمینی برین و در زمانی بی رهین و پیکری بهین آفریده شوم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

ماشوهه و غراب

(تاریخ نگارش: پائیز  ۱۳۷۶- چاپ شده در نشریه نسیم)

 

دیشب خواب عجیبی دیدم ؛

خورشید در حال طلوع کردن بود و من به پرتوهای رخشان آن خیره شده بودم، که ناگهان از پشت سر من توری ماهیگیری بر روی خورشید و دریا دریخته شد. سپس دستهای فرسوده و چروکیده ی پیرمردی را دیدم که بسیار با تأنی و آرام تور را از آب برمی گرفت.

ماهیهای کوچک و بزرگی را بدام فراهم آورده بود و آنها را یکی یکی از تورش جدا می کرد و داخل قایق کوچک تخته ای اش که همان "ماشوهه" کوچک و مهجورش بود میریخت.

ماهی ها بسیار نرم به آسمان برمی جهیدند و باز هم سر جای خود فرود می آمدند. دهانشان را تند تند باز و بسته می کردند. آب ششهای آنها، عجیب قرمز و براق بود. فلسهایشان زیر نور طلایی طلوع خورشید برق می زدند و تلألو رخشانی را منعکس میکردند. پیرمرد لنگر کوچک و نحیفش را بالا کشید و "میداف"هایش را به قایق بست و در دامنه ی گسترده ی دریا و صبح به سمت ساحل حرکت کرد.

در همان چشم انداز، صدای موتور "لنج"ی بگوشم رسید و سپس خود "لنج" نیز ظاهر گردید و از قایق کوچک و تخته ای موصوف من، پیشی گرفت و نگاه مرا نیز با خودش بهمراه برد.

خودم را نزد جاشوهایی که هر کدام مشغول به کاری بودند یافتم. گوئی که خودشان را برای انجام کاری آماده می کردند. با صدای فرمان "ناخدا" همه روی "سته" سینه ی "لنج" گرد آمدند و "ناخدا" با فرمانی دیگر موتوربان را دستور داد که از سرعت لنج بکاهد. "شخته" را در آب انداخت و پس از مدتی انتظار، چنگکش به جایی گیر آمد. همه ی جاشوها در حرکتی موزون و تعاونی دوستانه سر طنابی که به "شخته" بسته شده بود گرفتند و با آوازی موسیقایی که هماهنگی آنها را بیشتر می کرد و نیروهای آنها را در هم گره می زد، نرم نرمک آنرا بالا کشیدند. چنگک، بند "گرگوری" را با خود بالا آورد.

"گرگور" پر بود از ماهی های ریز و درشت که وقتی از سطح آب کنده می شدند، به هیاهو می افتادند و با دم و باله بر سر و روی یکدیگر میکوبیدند و دهانشان را باز می کردند و صدای غریبی از خود در می آوردند.

غریو شادی و هلهله ی "جاشو"هایی که رزق و روزی خود را اینچنین با نعمتی فراوان می یافتند، بر صدای آشوب ماهی ها افزوده گردید و پیرمردی شروع به خواندن آوازی محلی کرد که "جاشو"ها نیز چون گروهی کرال با او همراهی می کردند. شور، شادی، سرود و سرزندگی بود و ریختن ماهی ها روی "سته" لنج که به هوا می جهیدند و "ناخدا" مستانه می خندید. موتوربان نیز با طرح برافروخته ی لبخندی بر چهره، از دریچه ی "خن" موتور سرک می کشید...

شب هنگام بود و پیرمرد "شروه" می خواند. "جاشو" ها همه دور او، پشت "قماره"ی "لنج" گرد آمده و به او گوش فرا داده بودند. ماه در بدر کامل میدرخشید و "ناخدا" کمی آنسوتر از دیگران نشسته بود و قلیان میکشید...

ناگهان صدای غریو و دهشتناکی تمام فضا را اشغال کرد و از پی آن نمای سینه ی پولادین "غراب"ی پدیدار گردید و لنج و جاشوها و پیرمرد و آواز او را، و سپس رخ رخشان ماه را نیز پوشاند و همه جا را در سیاهی فرو برد ...

از میان سیاهی چیزی رها شد و محکم بر سینه ی دریا کوبیده شد. و دل دریا را شکافت. لنگر غول پیکری بود که هبوط "غراب" را نوید میداد.

طنین صدای شکافتن سینه ی دریا به صدای خشک و غژاغژ خشن چرخ دنده ها و میله های "وینچ"های عظیم الجثه تنیده شد و جراثقالهای دیووشی را میدیدم که تور سیاهی به چنگالهایشان داشتند و آنها را از دریا بالا میکشیدند و محتویات آن را روی عرشه ی کشتی ماهیگیری صنعتی می ریختند. و مردانی که در لباسهای چرمی زرد و چرکینی با چکمه های سیاه بلندی، شیلنگ های فشار قوی آب را روی محصولات استخراجی از دریا گرفته بودند. ماهیها را جاروبهای الکترونیکی در دهان گشاد "خن"های فایبر گلاسی یخ اندود میریختند و در کسری از ثانیه آنها را منجمد میکردند. ماهیهائی که بعضی با دهان باز، بعضی در قوس دردناکی که بخود داده بودند و بعضی دیگر نیز در حالتی که چشمهای آنها از حدقه بیرون زده بود، یخ می بستند ... !!

شب بود و کشتی های صنعتی ماهیگیری برای پهلو گیری به اسکله باز می آمدند. لنگرهای سیاه وسنگین قلدرانه خود را به سینه ی دریا می کوبیدند و گویی حکومت استیصال آهن و فولاد را به طرز موموزی به رخ من می کشیدند.

من در گوشه ی گمی "ماشوهه"ی مهجوری را دیدم که در کنجی خلیده بود. موجهای برخواسته از فرود لنگرها بهم تابیدند و نیرویی مقتدر خلق کردند، زیر شکم "ماشوهه" لغزیدند و سر و سینه ی آنرا بلند کردند و محکم به دیواره ی اسکله کوبیدند. و انعکاس همان موجهای بهم رسیده پس از برخورد به دیواره ی اسکله، سر "ماشوهه" را به سمت دریا برگرداندند و آنرا غریبانه به پیش تاراندند.

من در خواب دیدم که "ماشوهه" در آن شب ساکت، زیر نور کم فروغ ماه که در محاق و حلالی باریک بود، نم نمک در تاریکی پیش رفت و پیش رفت، و میدیدم که در پهنه ی گسترده ی دریا و شب، یاد و خاطره ی خود را نیز هم با خود میبرد!

 

پایان

عباس حمزوی

پائیز 1376

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

غیبت های مکررم اگر چه نازنینان بسیاری را از پیرامونم پراکند، اما این خاصیت را هم داشت که کمی به تصفیه برسم. خیلی چیزها را می بایستی غربال کنم ؛ و بیش از سایرین ، خود را . نمی دونم چرا همیشه وقتی برای اولین بار گام در راهی می گذارم، احتمالات اشتباهات را از نظر دور نگه میدارم؛ در حالیکه شاید بارهای بار در مسیرهای بسیاری گام گذاشته ام که خطاهای بسیاری را هم کرده ام، ولی باز هم و باز هم در راه نو، خطاهای نوی می کنم که ماهیت این خطاها با همه ی خطاهای پیشینم یکیست.

هر چه بزرگتر می شوم، خطاهایم نیز با من بزرگ می شوند. خطاهایی که گاهی قدشان از خود منهم بلندتر است. سایه هایشان هم درازتر و دامنه دارتر است. خطاهایی که وقتی کنارشان می ایستم ، مرا دچار دلهره و وحشت می کنند. بعد می خواهم کسی را تقصیر به گردن اندازم که شاید ناگزیر از گریز خود را خلاصی بخشم. ولی آنگاه که برای مدتی ؛ وقتی در غیبت های مکررم نازنینان بسیاری از پیرامونم پراکنده شدند، و وقتی که کمی تصفیه شدم، آنگاه که خیلی چیزها را غربال کردم و بیش از سایرین خودم را؛ به این می اندیشم که چرا برای سلامی دوباره باید در پی کشف بهانه ای به انتظار بنشینم. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

تا کسی به زور چماق کرکره ام را پائین نداده

خرخره ام از بغ بغو باز نایسته !! 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

آه ای آدمک چوبین بی نوا

تو میدانی که این خالق تو

این "ژپه تو"ی خرفت ،

تو را برای ملعبگی "فرشته مهربون" آفریده است ؟

 

تو میدانی که این "پیردهر" چه مرد کثیفی ست ؟

تو میدانی که "فرشته مهربون" یک فاحشه است ؟

"روباه" و "گربه نره" هر دو هر شب همبسترند !؟

 

تو میدانی که فرشته خانم قصه تو

بالهایش را هر شب به میخ می آویزد ؟

او لباسهای پروانه ای خود را از تن بدر می کند و

در آغوش بابای تو می خرامد تا سحر !؟

 

"روباه" و "گربه" قصه تو

دغلکاری های فردا را هر شب مشق می کنند

ایندو هردو نوچه های "ژپه تو" اند

و فرشته خانم ... !

 

و تو

تو

تو چقدر بی چاره ای که آنها

به تو قول "آدم" شدن را داده اند

در آخرین صفحه کتاب قصه ات.

افسوس که قصه تو

با آدم شدنت به پایان میرسد !!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

 

 

اگر از بلندای کبریایی غرور

دست برای همسفرگی با تو بشستم

اگر بر درت فرود آمدم و

برای بوسیدن دستهای تو فرو آمدم

برای این بود که عطش کرده بودم ، نه هوس !

 

سفره ات چه زود برچیده شد

بوسه ام چه زود پژمرده شد

اما یاد آن عطر خوش و آن سلام های گرم تو

هرگز در من نمی میرند

 

پرنده همیشه مردنیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

نسیمی آبستن به بوی خوش نرگسی از برم گذشت... اما چه کنم که بسته پایم !

(برای یک ادای احترام .. و برای نقطه برگشت به سر سطر نوشته های از دست شده)

من اینک صد سال است که تنهایم... من اینک صد سال است که سیلی شن از این بیابان می خورم... من به "سرنوشت" اعتقاد ندارم؛ چرا که من خود، همیشه برای خود انتخاب کردم و همیشه گفته ام "ته نوشت"! من به تقدیر اعتقاد ندارم؛ چرا که من خود مقدر بر همه اختیاراتم بودم و اشکها و لبخندهای زندگی ام را با قلمی که خود بدست داشتم ترسیم کردم! اما به اولین تصادف چرا؟ که اختیاری در آن من نداشتم! و حتی گناهی هم من نداشتم! به اینکه بذر من تصادفا در این بیابان به آب رسیده و من در باغی، گلستانی و یا جنگلی نروئیدم که بدوزم شاخه در شاخه ی گل نسترنی؟! و حتی نطفه من آهوئی نشد، غزالی نشد و یا همایی نشد که سر بر سر و لب بر لب دلداری من نهم؟ من "گونی" تشنه در این بیابان شدم اینجا تنها.

چه کنم؟ اینک هستم... و باید باشم! تیغ آفتاب تنم را می تراشد، موج شن صورتم را می خراشد. باد مست ولگردی به هر سویم کشد، سردی شب... آه سردی شب بی هوشم میکند. و من اینک صد سال است که با این دردها خو کرده ام و خود را باور، که "گونی" بیش من نبوده و بیشتر نیستم. نه جفتی و نه همراهی؛ نه هم کیشی و نه هم پیاله ای؛ نه دوست شفیقی و نه هم سر و سفری... من اینک صد سال است که تنهایم! همه با این باور که "گونی" با صد سال عمق ریشه در این بیابانم. و این باور بود که اینهمه سال باقی ماندم. برای "بودنم" تیغ به تیغ آفتاب دوختم... شاخه به شاخه سپر برای نبرد با این دریای شن رویاندم... ریشه دواندم که حریف این قلدران مست و ولگرد بیابان باشم... و "سکوت و تحمل توان لحظه درد"م در برابر سردی، آه سردی شب بود و هست.

اما زین پس یارای بودنم نیست... توان سکوت و تحملم دیگر نیست... نسیمی آبستن به بوی خوش نرگسی از برم گذشت، و "مرا"، خاطرات این "صد سال تنهایی" را، و حتی باورم را با خود برد... این نسیم "مرا" با خود برد... "مرا" با خود برد...  "منم" و "تنم" را از هم جدا کرد این نسیم. و من اینک خود این سطر را هم به دامنه تقدیرات خود تقریر میکنم که : ""به اختیار اجازت این سفر "من" از "تن" با این نسیم خوش راح میدهم و نقطه پایانی بر این بودن، ماندن و شدن میگذارم.""

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

با درود 
بهر حال بلا بدور بود و نمردیم و برگشتیم به وطن !!
یک استراحت یکی دو روزه نیمه بند در اصفهان و تازه رسیده ام به بوشهر ... آخ که چه گرما و شرجی غوغا می کند در این شهر داغ و آبی.
کلاسهای دانشگاه را هم تعطیل کرده بودم و دانشجوهایم برای مدتی از شر من در امان بودند. اما مثل اجل این هفته کلاسهایم را برگزار کردم. ولی مثل اینکه باز هم ماموریتی در پیش است و (باز هم) باید به یک سفر خارجی دیگه بروم.
بهر حال این سفرها مجال تمرکز را برای نوشتن یک پست درست و حسابی از من گرفته؛ هر چند که برای دانشجوهایم شاید این جور خبرها بد نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

نا آشنا

 

باز هم  قلبی به پایم اوفتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرودار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه ی لبهای من

تشنه ای سیراب شد، سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن، که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من، من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل، آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا، کس به آوازش نخواند

 

فروغ فرخزاد

 

سال نو بر همه دوستانم مبارک باد.

ما که گمراهی هایمان صد و یک ساله شد

شاید که این سال

مردگانش همه به بهشت بروند

و زندگانش همواره عاشق و امیدوار بمانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

همه ی پیکرم

                   به عذاب درد زایش ِ به تمام ِ ذهنیت های ناقص الخلقه ام

                                                                                            به درد نشسته است

 

رویاهای ناتمامم

                     آرزوهای نافرجام

                                           این راه صد ساله (و شاید صد میلیون ساله) رستگاری برای من

این کودکان خواهش و انتظار

                                     پا گرفته از ذهنیت های نیمه بند پنهان در بطن من

و اینک باز

از روان برگ تراویدن

از تن شاخ و ساقه تراشیدن

و به قبض کشیدن ، دوباره

...

و این بار

یک زایش به تمام شاید

نه زایش همان ذهنیت های ناقص الخلقه ای که نطفه هایی عاریه ای

                  و شاید حرام

                                    همیشه در بطن من کاشته اند

این بار هیچ نزدیکی و قرابتی

                                     آبستنم نکرده است

هیچ نگاهی ... هیچ کلامی ... هیچ فریبی حتی

این نطفه را حتی

                      نه خدا

                              و نه شیطان

                                            هیچیک در بطن من عاریت نگذاشته اند ؛ این بار

بشیری به بشارت

                             و فریبا برینی موعود

                                                          نه !

 نه چون عیسی در دل مریم

                                                          نه !

 

آخ که چه دردمندم من برای این زایمان

آن کودکان ناخلف

                       آن زائیده های ناقص

                                                 آنهمه آبستنی و

آن همه زایش های مکرر ِ پیش از این

اینهمه درد آلودم نکرده بودند

                                                   هرگز !

 

این درد مرا بر سر چاله نشانده است.

 

مگر چه "فهمیده ام" من ؟

که خود هم نمی دانم

این بار ؟

...

 

نوشته هایم شعر نیستند

کلماتم از سر بی حوصلگی

                                 و شاید نافرمانی

                                                     برای ترکیب یک جمله در یک خط دل نمی دهند

از خطی

          به خطی دیگر

                          فرو می لغزند

                                           بی هیچ تکلفی

...

 

آخ که چه دردمندم من برای این زایمان

این درد مرا بر سر چاله نشانده است

چو دفعش کنم دردم ؛ در- دم دفنش کنم !

...

 

کاش عیسی هم در دل مریم ننشسته بود.

                                                    به حلال یا به حرام (؟)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

با بی پدرها نبودیم ؛ بی با پدرها بودیم!

بی پدرهایی که اصل و نسبشان مجعول بود ، هیچگاه دم بدم با آنها نشدیم .. هرگز . اما با پدرهای اصیل زاده هم قافله شان از مسیر ما گذرش نیفتاد در این همه سال صد !

چه میشد کرد ؟ چه می شود کرد ؟ ... اما خوب گلایه ای هم نیست .

اگر روزی از آن قافله گذری بر ما افتاد ، دامن قافله سالارش را زدست آسان ندهیم .

و روزی ...

و روزی خواهد گذشت بر ما آن قافله ؛ چرا که ما بهر حال در معبریم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت   توسط "عبس" حمزوی  | 

یک روایت خطی از یک زندگی خطی مردمانی که "غراب"های پولادین سرد تن، "ماشوهه" های نحیف نرم تخته ای شان را پس می راند و بعضی هنوز تسلیم این استحاله صنعت نو و مدرنیته نشده اند و با سنت های خود خو کرده و ...

این نوشته نا چیز و پر از اشکال را با کمال شرمندگی برای ضعف هایش به نازنین بزرگواری که این تصویرها هنوز از یادش پاک نشده تقدیم می دارم.

 به "حق شناس"

 

داخلي صبح خيلي زود (قبل از طلوع آفتاب هنگام اذان صبح) اتاق محقرانه مرد ماهيگير

1- بابا علي؛ مرد جوان، كوتاه قد و كمي چاق، با ته ريشي متوسط و سبيل كامل، با صداي اذان صبح ملحفه را از روي خود پس مي‌زند و خيلي آرام و خسته بلند مي‌شود و در رختخوابش مي‌نشيند.

2- نگاهي به همسر و سه فرزند خردسالش كه در تاريكي نمور اتاق هنوز خواب هستند، مي‌اندازد ملحفه‌اي كه روي هر سه فرزندش با هم كشيده شده روي آنها مرتب مي‌كند. از جايش برمي‌خيزد؛ بابا علي روي يكي از پاهايش مي‌لنگد، لنگ لنگان از اتاق بيرون مي‌رود يك پاي بابا علي شَل است!

 

خارجي صبح خيلي زود ( هوا هنوز كاملاً روشن نشده است.) حيات همان خانه (خاكي و قديمي)

1- بابا علي در حال وضو گرفتن است.

 

داخلي ادامه اتاق

1- بچه‌ها هنوز خواب هستند، بابا علي نماز مي‌خواند. زن بابا علي از خواب برمي‌خيزد و براي وضو گرفتن بيرون مي‌رود.

 

خارجي صبح‌ علي‌الطلوع كوچه پس كوچه‌هاي محله به سمت دريا

1- بابا علي لنگ‌لنگان مسير دريا را در پيش روي دارد، تور صيد و صيادي هم به دوش مي‌كشد.

 

خارجي ادامه اسكله صيادي

1- بابا علي مشغول راهي كردن ماشوهه‌اش از بين انبوه پرازدحام كشتي‌هاي غول‌پيكر صنعتي مي‌باشد.

2-    بابا علي ماشوهه را با ميداف پيش مي‌تاراند.

3- عرق از سر و روي بابا علي مي‌چكد و هُرم گرما نفس او را بند آورده است.

4- بابا علي تور به دريا مي‌اندازد و كار هيلو را انجام مي‌دهد. بابا علي آواز محلي را خيلي خوب مي‌خواند(!) آواز مخصوص ماهيگران بندري.

5- آفتاب بالا آمده و شدت گرما به اوج مي‌رسد. بابا علي تورش را از آب بر‌مي‌گيرد و ماهي‌ها را به داخل ماشوهه مي‌آورد.

6- بابا علي به سمت ساحل باز مي‌آيد. بابا علي آواز سپاسگزاري از نعمت‌هاي خدا سر داده است و ميداف زنان به سوي ساحل مي‌آيد.

7- بابا علي در ميان كشتي‌هاي صنعتي جايي براي پهلو گرفتن مي‌يابد و قايق محقرش را به اسكله مي‌بندد.

 

خارجي اسكله صيادي

1- كشتي‌هاي بزرگ با جراثقال‌هاي غول پيكر صدها تُن ماهي را از درون يخچال‌هاي كشتي تحويل باربران مي‌دهند.

2- بابا علي سبدي نسبتاً بزرگ از جنس برگ درخت خرما (جُلِ بِلي) كه وزن نسبتاً سنگيني بر شانه‌هاي او تحميل مي‌كند، آرام آرام با خود از پله‌هاي اسكله بالا مي‌آورد. اين درحاليست كه در پسِ سرِ او همواره جراثقال‌ها خود نمايي مي‌كنند. (مثل اينكه بابا علي از زمين زير پاي كشتي‌ها مي‌رويد و بالا مي‌آيد!)

3- بابا علي سبدش را در فرغون سه چرخه‌اي مي‌گذارد و راهي مي‌شود. (در پسزمينه او كشتي‌ها و جراثقال‌ها و كارگران كشتي‌هاي صنعتي بيداد مي‌كنند!!)

 

خارجي خيابان

1- بابا علي مشغول راندن فرغونش مي‌باشد. درحاليكه غرق در عرق است.

2- بابا علي در طول مسيرش به دو سه جا از رستوران‌هاي اَميل خودش براي فروش ماهي‌هايش سر مي‌زند و ماهي به آنها مي‌دهد.

3-    بابا علي بقيه ما‌هي‌ها را به بازار مي‌آورد.

4- بازار غلغله است وانت بارهاي حمل ماهي با شلوغي هرچه تمامتر بارهايشان را توسط حمالهاي بازار تخليه مي‌كنند و يزافها پولهايشان را مي‌شمارند.

5-    ظهر شده است و صداي اذان بگوش ميرسد.

6- بابا علي با سرعت بطرف مسجد مي‌رود، فرغونش را گوشه‌اي مي‌گذارد و به دستفروشي كه در همانجا كاسبي مي‌كند، مي‌گويد مواظب ماهي‌ها و فرغون او باشد تا از نماز باز گردد روي ماهي‌هايش را با گوني خيس مي‌پوشاند.

7- بابا علي وارد مسجد مي‌شود به وضو خانه مي‌رود صداي مكبّر از بلندگوهاي مسجد به گوش مي‌رسد.

8- دستفروش دم درب مسجد با داد و هوار عابرين را به خريد فرا مي‌خواند.

9-    دور و اطراف دستفروش شلوغ مي‌شود.

10-                      بابا علي در صف نمازگزاران ايستاده است و به سجده مي‌رود.

11-    پسركي كولي با لباس‌هاي پاره پاره و پا برهنه به سراغ فرغون بابا علي مي‌رود، دور و اطراف خود را مي‌پايد و برق‌آسا يكي از ماهي‌هاي درون فرغون را مي‌دزدد و فرار مي‌كند

12-    دستفروش حواسش به كار خود است و پول از مشتري‌هايش تحويل مي‌گيرد!

13-    بابا علي از مسجد خارج مي‌شود متوجه پس رفته شدن گوني روي ماهي‌هايش مي‌شود. نگاهي به دستفروش مي‌اندازد. دستفروش بي‌اعتنا و بي‌توجه مشغول داد و ستد خودش مي‌باشد.

14-    بابا علي نگاهش را از او بر‌مي‌گيرد و با فرغونش راهي بازار مي‌شود.

 

خارجي بازار ماهي‌فروش‌ها

1- بازار فوق‌العاده شلوغ است و ماهي‌فروش‌ها داد و فرياد فراواني براه انداخته‌اند.

2- بابا علي گوشه‌اي پيدا مي‌كند، گوني‌اش را پهن مي‌كند و بعد تَلِ ناچيزي از ماهي روي هم ايجاد مي‌كند و او هم شروع به داد وفرياد مي‌كند.

3-    چند مشتري ماهي‌هاي او را برانداز مي‌كنند

4-    بابا علي ماه